دلتنگی های شاپرک
حال و هوای عجیبی دارم.آفتاب که مهربانتر می شود منم و حیاط باصفای خانه که از اهالی هم بیشتر مرا می بیند... منم با یک دفتر و قلم که می نویسم و خط میزنم.منم با چند کتاب ، با حافظ، با شاملو. زیر سقف اسمان می نشینم، گاهی دراز میکشم، گاهی نواهای اسمان هست و گهگاهی نوازش های چندقطره باران که انگار این روزها حالم را بهتر از هرکسی می فهمد. گاهی دلم را نه در نوشته ها ، که در صدای استاد جا میگذارم چشم می دوزم به پنجره ، به اسمان، ابرها، درختها ، و تنهایم...
گوشه گیری هایم بیش تر از همیشه پدر را نگران میکند.سکوتم از همیشه بیش تر مادر را می ترساند و این بار خودم هم می ترسم. از خودم، از فکرهایی که ناجوانمردانه هجوم آورده اند و جسمی که توانش را ندارد، از خیال هایی که تب و عطش همیشگی ام را بیش تر می کند.
این روزها
تنهایم با دلتنگی هایی که درمان ندارند.
همه ی آدم ها یک روز می آیند همانطور که یکروز میروند خیلی ها پر سر و صدا می آیند و ساکت میروند، بعضی ها ساکت می آیند و بیصدا میروند ، بعضی ها بیصدا می آیند اما رفتنشان بدجور پرسر و صداست ولی بعضی از همان اول ویرانگرند تا اخر....
من هم یک روز به دنیا آمدم همانطور که یک روز می میرم
همانطور که امروز با تو بودم و فردا....
همان طور که یک روز همه ی دنیا خلاصه میشد در دوچشم و یک جمله ی دو کلمه ای که هر شب تا صبح مرا بدنبال خودش میکشید و آخر سر سپیده میزد و واژه های مرا میقاپید تا باز روزم را در حسرت شبی که خواهد آمد بسوزم- و فردا دنیا آنقدر بزرگ شد که خلاصه کردنش برایم بی معنا شود .... یک وقتی دنیای کوچکی داشتم یک دنیای کوچک دو نفره با لذت های عمیق و دست یافتنی و بعد آنقدر دست نیافتنی شدی که حکم تخلیه خانه ات رسید و مصادره و .... یک وقتی چشم و گوش هایم فقط مال تو بود، مال خود خودت ، یک وقتی سند شش دانگ دلم را داشتی و جولان میدادی .... میگفتم: قلب من جا زیاد دارد. میگفتی: نه! قلبت را کامل میخواهم ... فقط و فقط مال خودم شش دانگ.بهایش هرچه باشد میپردازم ... خودخواه بودی، نه؟
من، یک روز عاشق شدم همانطور که یک روزی از تقویمم را خط خطی های فراغت و جنون پر کرد ... یک روز گرم تابستانی قلبم لگدهای بدی میزد و قابله میگفت که هنوز وقتش نرسیده و یک روز دیگر چشم باز کردم و دیدم مرده است...سقطش خیلی درد داشت و پرکردن جای خالی اش که آن قدربزرگ شده بود، که آن همه وقت زیر دست هایمان لگد میزد... پر کردنش سخت بود، هرچه چشم ، نگاه ، کلمه ، حرف بود ریختم و هنوز خالی بود، خالی از همه ی ذوق و شادی ها....و تو هنوز زخم ها خوب نشده آمده ای چنگ بیندازی به قلب من که گرگ زخم خورده ای شده در لباس بره؟!
من بعضی وقت ها بدجوری دلم برایت تنگ می شود ، برای جای خالی ات و برای دنیای کوچکی که شادی اش می توانست یک نگاه تو باشد
من بعضی وقت ها دلم بدجوری تنگ میشود برای حرفهای تب دار تو ، برای صبح بخیرها، دعواهای آخر شب ، قدم زدن های غروب و قرارهای پشت بام....
من بعضی وقت ها دلم بدجوری هوایت را می کند...
این روز ها دنیای شلوغی دارم ، قبض های شلوغی دارم،دفترچه تلفن شلوغی دارم ولی خالی ام.
من میدانم که هیچ کس و هیچ چیز جای خالی ات را پر نمی کند.
نردبان
کوچه ی دیدارمان بن بست بود
تو، سرو کنار دیوار شدی
و دستهایت قلاب ماهی های قرمز جوی....
از درخت بالا رفتم
آن طرف
بن بستی نبود....
22/تیر90
4:42 بامداد
نميخواهم حتي تبريك بگويم!!!!
| Design By : RoozGozar.com |


